روزی سه پسر با 10 گردو به سراغ لقمان رفتند، گفتنتد:
ای لقمان ما تو را فرد عادلی می دانیم! این 10 گردو را به عدالت بین ما تفسیم کن.
لقمان: عدالت زمینی می خواهید یا عدالت آسمانی؟؟؟
پسرها با خود فکر کردند "که چه عدالتی می تواند برتر از عدالت آسمانی باشد؟؟"
گفتند: معلومه خوب، آسمانی
لقمان 9 گردو را به پسر اول داد. 1 گردو به پسر دوم . و به پسر سوم که رسید، ضربه ی سختی بر سز او وارد کرد.
پسرها خیره خیره لقمان را نگرستند.
لقمان بی درنگ گفت: عدالت آسمانی چنین است، خدا از مال دنیا به بعضی بسیار می دهد، به بعضی کمی و به بعضی چیزی که نمی دهد هیچ توی سرشان زده و به آنها فقط بدبختی می دهد.
لقمان مجددا به چهره ی متعجب و هراسان پسر ها نگریست، قدم زنان آنها را ترک کرد.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 22:43  توسط خر
|
عشق خود خواهی است. عاشق خود خواه است. از بیان احساسم هراسی ندارم. از نوع برخوردت بیمناک نیستم و نگرانی من برای آبرویم نیست. تمام دلتنگی هایم ، تمام دل شکسیتگی هایم ، تمام بی قراری هایم و تمام صوت محزون دلم فدای گوشه ای از لبخندت بشود عزیزم.
ای کاش این موضوع را زودتر می فهمیدم. ای کاش!
دوست ندارم حتی لحظه ای به خاطر عشق و علاقه ی من خاطرت مکدر شود.
دوستت دارم .
دوستت دارم.
دوستت دارم.
کاش مرا دوست بداری.
چه زندگی ای زیبا تر از این است؟
چه خوشبختی ای بالا تر از این است؟ با تو بودن.
آه !
آه ! که بار ها گفتی مرا نمی خواهی
عاشقم ! عاشقی دل سوخته! عاشقی دل داده! این عاشقی خود خواهی نیست.
خوشبختی یعنی عشق! خوشبختی یعنی دل دادگی!
چه کسی خوشبختی مرا دارد؟
چه کسی زیبایی لحظه های اندوه بی تو بودن مرا درک می کند؟
خوشبختی من صوت محزون دلم برای داشتن توست.
این متن و یه ذره قبلاْ نوشتم ولی الان خر کونمو گاز گرفت که آپ کنمش :) !
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 1:45  توسط خر
|
يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه نظرت چيه دكتر؟! دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون
هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته
بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره
توي جنگل! همينطور
كه
ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش
شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته
ميشه و ميفته روي زمين!!! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش
دکتر: خر فهمیده ی اعظم
80 سالهه: خر نفهم اعظم
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 13:47  توسط خر
|
یک کشتی در یک
سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند
نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ
چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا
می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند،
تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به
خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.
نخستین
چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را
بالای
درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد.اما سرزمین مرد
دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا هفته بعد دو جزیره نشین احساس
تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد
کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی
که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی
نداشت.ا بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در
روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده
شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت. سرانجام مرد اول از
خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد
مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد
با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن
جزیره دور افتاده بود ترک کند. با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته
دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف
پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد
اول ندایی از آسمان شنید : “چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟” مرد
اول پاسخ داد: “ نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها
کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار
هیچ کدام نیست ” آن صدا سرزنش کنان ادامه داد : “تو اشتباه می کنی او
تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای
مرا دریافت نمی کردی” مرد پرسید: ” به من بگو که او چه دعایی کرده که
من باید بدهکارش باشم؟ ” “او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود”
حالا بگید ببینم به نظر شما کدوم یکیشون خر تر بود؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 13:22  توسط خر
|
تقریبا از روز شنبه بود که منم به جمع کارکنان با غیرت این مملکت اضافه شدم. از شرایط کارخرم بگم اول:
۱- ۷۰ کیلومتر خارج از شهر
۲-ساعت کاری ۸-۲۰ بعنی از ساعت ۶ تا ۲۲ شب معطل این کارم
۳-منشی های کارخونه اصلا خوشگل نیستند
۴-با دادشه غرغر وم همکار شدم
.
.
.
به هر حال برای اولین بار توی این هفته خر شدم و کارو قبول کردم.(یه وقت فکر نکنی من از اونایی بودم که در به در دنبال کار می گشتم حالا که پیدا کردم خر کیف شدما نه اصلا!)
سر کار مثل خر کار می کردم یکی دو روز اول! (وجدان داشتم خرررررر) دومین باری که فهمیدم عجب خری هستم!
بعد از دو روز فهمیدم عجب خری بودم که اونجوری کار می کردم.آخه تو این جا که همه دارن از زیر کار در می رن اگه زیاد کار کنم تاثیر خاصی روی کل مجموعه نخواهد داشت. بار سوم
دیروز که کلاْ کار نکردم. فهمیدم عجب کله خر بی وجدانی هستم. چهار
پنج: همین الان تصمیم گرفتم جلوی بقیه وبلاگمو باز کنم خرنوشت(۱) بزارم! نمی دونم شاید هم نفهمن که من دارم چی کار می کنم! به هر حال
ما که رفتیم ولگردی
فعلاْ
۱-خرنوشت همان پست است.( لغت نامه خرکی خودم)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 18:18  توسط خر
|
یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.
مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از
آنان بود.
چوپان،هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش
با آن سیر میشدند.. سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ.... مردم ده سرآسیمه میرسیدند
و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم
گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.
چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد
شد. هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم
دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است..
یکی از مردم، به بقیه گفت:
ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان
باقی است.
بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد.. دزد.
دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی
را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند..
برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
عزیزان؛ دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت
بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده
باشید...
خوب بخوابید کره خر های عزیزم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 2:55  توسط خر
|
الاغ = خواب + خوراک پس انسان = الاغ + کار + تفریح وبنابرین انسان – تفریح = الاغ + کار
بعبارت دیگر انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند معادله ۲ مرد = خواب + خوراک + درآمد الاغ = خواب + خوراک پس مرد = الاغ + درآمد و بنابرین مرد – درآمد = الاغ بعبارت دیگر مردی که درآمد ندارد = الاغ
معادله ۳ زن = خواب + خوراک + خرج پول الاغ = خواب + خوراک پس زن = الاغ + خرج پول وبنابرین زن – خرج پول = الاغ بعبارت دیگر زنی که پول خرج نمی کند = الاغ
نتیجه گیری: از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند پس: فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.. و فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند. بنابرین داریم ...
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:
مرد + زن = ۲الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند
خر ورقی: توجه داشته باشید من کلاً خرم و از اینکه کسی بهم بگه الاغ متنفرم! شاید واسه همین جور چیزا باشه که راجع به الاغ ها می گن باشه!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 15:51  توسط خر
|
خر تمونمو کشیده پایین ؟ عر عر خونم کم شده؟ جدیداً جای عرعر عاعووو عاعوو می کشم؟ پشکلام بی بو شدن ؟ کم پشکل میرینم ؟ جفتک در کون کسی نزدم ؟ خر ماده حوس کردم ؟ خریتم از بین رفته؟......
خداییش نمی دونم چمه!
کمککککککککککک!
خدایا دربست خرتم کمکم کن!
دوستان من خر دربست خدا شدم ولی خر خطی ام واستون. برام دعا کنید.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 1:46  توسط خر
|